شام به یاد موندنی
سلام نفس مامان.
دیروز عمو ایمان و خاله فریبا تماس گرفتن و پیشنهاد دادن شب بریم بیرون . ما هم که چند وقت بود ندیده
بودیمشون با خوشحالی گفتیم باشه . قرار شد ما ساعت ٨ بریم دنبالشون. عمو ایمان گفت بریم
رستوران دل چون میگفت تعریفش رو خیلی شده از یکی از دوستاش.و همه گفتیم بریم ببینیم چه جوریه؟

رستوران دل وستای هفت باغ بود و تقریبا از لحاظ ظاهری قشنگ بود. وقتی رفتیم داخل عمو ایمان گفت
بریم بیرون و توی یه آلاچیق بشینیم. رفتیم توی آلاچیق اما خیلی سرد بود واسه همین همه دور یه
وسیله گرمایشی اونجا نشستیم.و یسنا جونم هم برعکس همیشه که شیطونی میکردی تو بغل مامان
نشستی. وقتی که منو را آوردن انتخاب کردیم و کباب سیخی و بشقاب مخصوص دل و لم چپ و مرغ دل
سفارش دادیمو سالاد روز با دوغ.همه فکر میکردیم غذاهاش با اون تعریفا باید عالی باشه.اما برعکس بود.
اول که سوپ و سالاد و آوردن و سوپ رو خوردیم واقعا ناجور بود همش خامه بود و قارچ و ناجور چرب بود اما
تو دوست داشتی میخوردی اما از بابا خواستم دیگه بهت نده چون چرب بود و واست خوب نبود.
سالاد رو که خوردیم به نسبت سوپ بهتر بود. بعد سفارشامون رو آوردن و شروع کردیم به امتحان کردن
اونا.مرغ دل که مثل سوپ خامه بارون بود اما به هر شکل یه مقدارشو خوردیم.و تو هم بیشتر از همون
خوردی و لم چپ هم چون به شدت بوی سیر میداد هیشکی نخورد ازش تقریبا و همینطر بشقاب دل که
همش موند. از همه بهتر کباب سیخی بود که تقریبا همش خورده شد.
اما عمو ایمان اصلا راضی نبود و همش گفت افتضاح بود و راست هم میگفت.با توجه به کیفیت بد غذاها
هزینه خیلی زیادی هم شد و عمو ما رو مهمون کرد.دستشون درد نکنه.
راستی عمو اینا یه مسافر کوچولو تو راه دان که ایشالا مرداد سال آینده دنیا میاد به
سلامتی قربونش برم.هورااااااااااااااااااااااا


شام به یاد موندنی
